تبليغاتX
هری پاتر و قدرت تمامی ناپذیر

هری پاتر و قدرت تمامی ناپذیر

داستان هری پاتر هفت به قلم شاهزاده ی اصیل

اطلاعات

خوب دوستان عزیز من متوجه شدم که وقت ندارم که داستان رو ادامه بدم با وجودیکه خیلی دوست داشتم باز هم داستان بنویسم
من دیگه با این وبلاگ کاری ندارم و فقط توی سایتم اونم به مقدار محدود ، فعالیت می کنم شاید دوباره داستان رو ادامه بدم اما مسلما به این زودی ها نخواهد بود
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 18:53  توسط لرد خون خوار  | 

سایت هم به طور رسمی افتتاح شد

خوب من سایتم رو ساختم که البته دیگه هری پاتری نیست ولی توی قسمت رمان و داستانش داستانم رو می ذارم در ضمن من این سایت رو برای اولین بار اینجا معرفی می کنم پس زیاد کاربر نداره،حتما توش عضو شید
با تشکر از همگی شما دوستان عزیز
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 16:44  توسط لرد خون خوار  | 

پاسخ به نظرات

سلام به همگی شما دوستان گرامی

داستان رو الان نمی ذارم چون از جهتی خودم امتحان دارم و همچنین دوستان بازدیدکننده هم کمتر میان توی وبلاگ .انشاالله سایتی که من میخوام بسازم چند وقت دیگه یعنی ۲۴ خرداد بازمیشه بقیه ی داستان رو هم اونجا میذارم

دوستانی هم که گفتن داستان رو پی دی اف می کنن و غیره و غیره بهشون میگم که دستشون درد نکنه چرا که من خودم می تونم پی دی اف کنم و پرشین گیگ هم دارم لطفا دیگه در مورد حرف نزنن

خوب از فرد عزیز هم که نظر دادن و گفتن چرا لرد سیاه رو سریع وارد کردم متشکرم فرد عزیز لرد سیاه که حتما آخر داستان نباید بیاد و حرف های فلسفی بزنه راستش خودم هم خسته شدم از بس این داستان ها لرد سیاه آخرش وارد داستان میشه در ضمن ممکنه اتفاقات دیگه ای بیفته

شنیدم که سیاوش خان صاحب وبلاگ انجمن نظام سیاه میخوان داستانشون رو بذارن من اومدنشون رو تبریک میگم

آقای علی بن دامبلدور!!!لینک شما رو هم گذاشتم و البته  از قالب وبلاگت هم خوشم اومد اگر می تونید به دوستتون بگید که یه دونه هم برای ما بذاره(فکر کنم این قالب فقط برای میهن بلاگ باشه) اگر این کار رو انجام بدید ازتون ممنون میشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 12:47  توسط لرد خون خوار  | 

فصل هشتم:ملاقات

در سیاهی فرو می رفت .ای کاش چنین حماقتی نمی کرد تا گرفتار این سرنوشت نشود.اما نه!!! نباید افسوس می خورد و اجازه می داد مرگخواران او را پیش لرد ولدمورت ببرند.قدرتش را جمع کرد چشمانش را باز کند و با مرگخواران مقابله کند ولی به نظر محال می آمد که توانایی این کار را داشته باشد.
یک دفعه احساس عجیبی پیدا کرد احساس معلق بودن و بی وزنی , احساسی که شاید در حالت طبیعی هیچ گاه بدان نمی رسید.دوباره سعی کرد قدرتش را هدر نداده و در یک لحظه آزاد کند البته که بیهوده به نظر می آمد ولی به امتحانش می ارزید.ذهنش را معطوف کرد و خاطرات خوش و امیدبخشش را به یاد آورد گر چه خاطرات زیادی نبودند ولی برای کسی به رنج کشیدگی هری چند خاطره ی کوچک هم خود دنیایی داشت.
با تعجب متوجه شد که تلاشهایش به تدریج موفق می شوند چرا که کم کم می توانست به غیر از سیاهی چیز های دیگری هم ببیند مثل چند سیاه پوش و ارتفاع چندین متری که با زمین فاصله داشت.پس احساس معلق بودن در واقع توهم نبود.
یکی از مرگخواران نگاهی به هری انداخت و هنگامی که متوجه چشمان بازش شد قهقه ای سر داد و با خوشحالی گفت:آنتونی باورت می شد هخمین طوری الکی هری پاتر رو بگیریم؟؟
صدای شادمانی که از پشت سر به گوش می رسید گفت:ارباب حتما پاداش میده!!
هری که تنها چشمانش حرکت داشتند نگاهی به جلویش انداخت.با اولین نگاه نشان سبز رنگ مرگ را در بالای کلبه ای که به نظر مقصد می آمد تشخیص داد.تقریبا مطمئن بود که تا لحظاتی دیگر زخ روی پیشانیش می سوزد و با قاتل پدر و مادرش ملاقات می کند.
با ناله گفت: چی کارم دارید؟؟؟ولم کنید
یکی از مرگخواران صدایش را نازک کرد و گفت:اوه اوه آقای هری پاتر از ما می خواد ولش کنیم بچه ها به حرفش گوش کنید دیگه.
مرگخواران که تنها کارشان خندیدن و رجز خواندن بود هری را با خشونت پایی آوردند و قبل از اینکه هری بتواند کاری انجام دهد او را به داخل کلبه راندند.
هری با ضربات مشت و لگد می خواست چوب دستی اش را از مرگخواران پس بگیرد ولی صدای زنگ داری که با همیشه متفاوت بود او را از این کار منصرف کرد
همان صدا گفت:باورنکردنیه!!!! پاتر رو گرفتید؟؟؟؟؟
سپس ادامه داد:اوه هری فکر نمی کردم که از چند تا مرگخوار معمولی شکست بخوری؟؟
مرگخواران تعظیمی کردند و یک صدا گفتند:اون توی روستا پرسه می زد.
هری به سمت در دوید اما در به طوری طلسم شده بود که حتی خود ولدمورت هم نمی توانست از آن بیرون رود چه برسد به یک نوجوان که چوبدستی هم ندارد.
ولدمورت با اشاره ی دست به مرگخواران فهماند که از کنار هری کنار بروند و مرگخواران هم بی هیچ صحبتی به دستور عمل نمودند.
هری گفت:تو می خوای منو بکشی؟؟؟؟بکش لعنتی اگ نشیم خودم می کشمت.
ولدمورت با خنده ای موذیانه گفت:نه پاتر من تو رو نمی کشم یه فکر بهتر برات دارم.هیچ وقت تو فکر این نبود که یکی از یاران من بشی؟؟
هری چهره اش را در هم کشید و سعی کرد رکیک ترین فحشی را که می داند بر زبان بیاورد ولی انگار دهان او را بر هم دوخته بودند و زبانش را بریده.
ولدمورت گفت:هی وقت مامانت بهت یاد نداده که موقع عصبانیت حرف نزنی؟؟؟؟
سپس کمی حالت چهره اش را متفکرانه کرد و گفت:اوه یادم رفته بود که اون وقت این کارها رو نداشت!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 12:50  توسط لرد خون خوار  | 

فروم من

دوستان عزیز من یه فروم برای خودم توی آدرس زیر درست کردم اونجا هم داستان رو میذارم و هم کارهای خیلی باحال لطفا اونجا برید و یه اظهار وجودی بکنمید تا من به طور رسمی این فروم رو راه بندازم

http://www.irankorea.com/wwwnetlord
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 20:34  توسط لرد خون خوار  | 

فصل هفتم:مار سرخ رنگ

بعد از اینکه کمی از جنگل دور شد زمین به یک باره تغییر حالت داد .دیگر سطح زمین پوشیده از لجن نبود.زمین خشک و بی حالت شده بود به طوری که پارچه های نخی که دور پایش بسته بود نیز پاره می شدند و قدرت محافظت او را نداشتند.هری که پ از مدت ها پیاده روی نشسته بود تا کمی استراحت کند تنها یک اندیشه داشت  وآن هم رسیدن به نزدیکترین شهر بود.باید کمی غذا می خورد و استراحت می کرد و همچنین در مورد بیشه زار های بنفش نیز بیشتر اطلاعات به دست می آورد.حسی به او می گفت که به زودی لرد سیاه نابود خاهد شد.حسی قوی تر از همیشه.

ماری سرخ رنگ به آرامی از چندین متری او می گذشت مار به شدت زخمی بود و به سختی خود را روی زمین می کشید همین باعث تعجب هری شد.هری با مار زبانی پرسید:چرا زخمی شدی؟

سر مار به یک باره چرخید در چشمان مار ترس به وضوح  می دید .تابه حال چهره ی هیچ ماری را این چنین ندده بود.مار با صدای لرزانی گفت:کشتن.خونی کردن.سوزوندن.لباس سیاه ها سوزوندن.

با وجودیکه کلمات مار کاملا شکسته و مجزا بودند اما هری منظور مار را به خوبی درک کرد.مرگخوران حمله کرده بودند .هری با سرعتی عجیب از جایش بلند شد و در جهتی که مار از آنجا می امد شروع به دویدن کرد.حدودا نیم ساعت یکسره می دوید تا اینکه به دهکده ای تقریبا مخروبه رسید.اجساد همچون ذرات خاک فراوان شده بودند .هری همچنان درد را در صورت اجساد می دید.انگار که در هنگام مرگ بیشترنی درد را متحمل شده اند.موج فریادهای خشمگینی که از پشت به گوش می رسید هری راوادار به فرار کرد.

-          لعنتی بگیریدش.

-          فرمان لرد رو اجرا کنین.

مرگخوران با سرعتی عجیب به دنبالش می دویدند.هری چندین بار سعی کرد.آپارات کند اما مرگخوران از قبل ذهنش را خوانده بودند.طلسمی قرمز رنگ از کنارش رد شد ,مسلما مرگخوران تنها قصد بیهوش کردنش را داشتند.ای کاش می توانست یکی دیگر از جادوهای اسرارآمیزش را اجرا کند اما انگار حافظه اش را یک بار به طور کامل بازسازی کرده اند و در هنگام بازسازی خاطرات جادوی عجیب را از میان برده اند.هری به پشت برگشت و طلسمی به طرف یکی از مرگخوران فرستاد.مرگخواری را که نشانه گرفته بود از درد فریادی کشید و روی زمین افتاد.هری که کمی سرعتش را کم کرده بود تا نتیجه  ی کارش را ببیند متوجه طلسمی که به طرف می آمد نبود.و هنگامی متوجه شد که به تدریج در سیاهی فرو می رفت.

راستی بچه ها این لینکی که گذاشتم (اچ پی مجیک) خیلی باحاله برید توش عضو شید .اینجا هم بنویسید که عضو شدید.

اگر هم کم نظر دادید دیگه نمی ذارم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:58  توسط لرد خون خوار  | 

وردی برای ترمیم

همه جا تاریک و سرد بود.سطح زمین با لایه ی زخیمی از لجن پوشیده شده بود به طوری که معلوم نبود جنس زمین از چیست.تنها چیزی که در آن تاریکی خودنمایی می کرد مجسمه ای عقابی شکل بود.هری تا به حال چنین جایی را ندیده بود اما طوری حرکت می کرد که انگار بارها آن مسیر را طی کرده است.به طرف مجسمه حرکت کرد هنوز به چند قدمی مجسمه نرسیده بود که صدایی از پشت سرش به گوش رسید.درمیان بیشه زار بنفش رنگ بیرون غار مردی در حال دویدن بود.از ظاهرش نمایان بود که کشاورز است هری خنده ای متین بر لب آورد سپس با چوب دستی اش به مرد اشاره کرد و فریاد زد:آواداکداورا.

نو سبزی از چوب دستی اش بیرون تابید و به مرد برخورد کرد .مرد کشاورز چنان از حرکت استاد که انگار روحش به یک باره از بدنش بیرون جسته است.هری با قدم هایی استوار به سمت مجسمه پیش رفت و به آهستگی مجسمه را نوازشی کرد.دردی عجیب اما آشنا در مغزش پیچید.

هنوز سرش درد می کرد اما لااقل دیگر می توانست به درستی ببیند.اولین بار بود که از دیدن محوطه ی جنگل ممنوعه شادمان می شد.هری کمی به خوابی که دیده بود فکر کرد.مجسمه ی عقاب.قتل مرد کشاورز.همه ی اینها مژده ی پیدا کردن هورکراکس را بشارت می دادند.تنها نشانه ای که هری از آن مکان داشت .بیشه زارهای بنفش رنگ بود که مسلما در کمتر جایی دیده می شدند.سعی کرد از جایش برخیزد اما درد پاهایش که در مدت خوابش کمی امان گرفته بودند و حالا دوباره عود کرده بودند چنین اجازه ای به او نمی دادند.باید راهی برای درمان آن زخم ها پیدا می کرد.به یک باره به یاد صندوق هرمیون افتاد.صندوق را به آرامی از جیبش بیرون آورد و آن را باز کرد.کتابچه ای را هرمیون برایش گذاشته بود را گشود و به دنبال وردی برای ترمیم زخمش گشت .انگار هیچ درمانی برای زخمش پیدا نمی شد.کم کم مایوس می شد که به چنین جمله ای برخورد: ورد(( پثروث فلتثنو آرمینگ )) که باید به صورت غیر کلامی خوانده شود .التیامی است هر چند کوچک برزخمهای ناشی از حملات مانتیکورهاوشیردالها.توجه داشته باشید که اگر این ورد به اشتباه خوانده شود عواقبی سخت خواهد داشت.

هری بی توجه به جمله ی آخر چوب دستی اش را به طرف زخمش گرفت و سعی کرد فکرش را متمرکز کند آتشی عجیب از چوبدستی اش بیرون آمد و به آرامی تمامی بدنش را در برگرفت.هری احساس سوزشی دردناک می کرد.به نظر می آمد که ورد را اشتباه اجرا کرده چرا که هرلحظه بدنش به خاکستر شدن نزدیکتر می شد.کم کم بدنش شفاف می شد به طوری که می توانست سنگی را که رویش نشسته بود را به وضوح ببیند.ناگهان اتفاق عجیبی رخ داد دردهایش به سرعت از وجودش رخت بربستند.بدنش کم کم رنگ خود را به دست می آورد انگار که نقاشی زبردست دوباره آنها را نقاشی کرده است.چند دقیقه به همین صورت گذشت و بعد از این چند دقیقه به جز چند جای زخم چیز دیگری بر بدنش نبود حتی لباس هایش.دیگر زیاد درد نداشت هر چند گذشته را ترجیح می داد.

باید هرچه سریعتر به راه می افتاد اما نه اینگونه اگر بدون لباس به راه می افتاد تمامی مردم با دیدنش فکر می کردند که او دیوانه است و از کمک کردن به او خودداری می کردند و از طرف دیگر باید کاری می کرد که نتوانند آن را به سرین باز گردانند. پس پارچه ای را از غیب ظاهر کرد و با خشونت آن را به دور خودش پیچید به این ترتیب او پسری بومی به نظر می آمد نه آن هری پاتر گذشته .

دوستان و داستان خوانان گرامی چندین خبر دارم که باید برایتان بگویم:

1:سلام!!!!!!!!!!!!!

2:من یه مدت به کامپیوتر دسترسی نداشتم که حالا دارم و سریع داستانو نوشتم.

3:اگر طراحی سایت و وبلاگ بلدید به من اطلاع بدید.چون من می خوام یه فروم بذارم.

4:من یه مدیر برای این وبلاگ می خواستم که بعضی وقتها که من نیستم خبری چیزی بده به شما یا شاید ازش توی داستان نویسی هم کمک گرفتم.

5:برای مدیر شدن باید یه فرم مثل فرم زیر درست کنید و بعد من تصمیم می گیرم که کی مدیر بشه.

  نام:(می تونید نام کوچیک و حتی نام مستعار بذارید)

  سابقه:(توی چه سایت های هری پاتری عضو بودید و با چه شناسه ای)

  تعداد نظرات:(هر چه قدر تو این وبلاگ نظر دادید بنویسید)

  ای میل و ایدی:

 سن:(خیلی مهمه)

 جنسیت:(برا اینکه بدونیم با کی طرفیم.)

 توانایی ها:( مثلا اگه تو سایتی کارخاصی انجام می دین مثلا مدیر یه سایتی هستین یا مثلا طراحی سایت بلدیدبنویسین)

6:نظر بدید تا بدونم بازم خواننده دارم یا نه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 16:7  توسط لرد خون خوار  | 

فصل ششم:فرار

همه چیز خیلی سریع اتاق افتاده بود.ذهن هری توانیی پردازش این همه حادثه را نداشت.اشک می ریخت و ناله می کرد.چگونه می توانست جواب خانم ویزلی را بدهد؟تنها به خاطر حماقت او بود که رون کور شده بود.حتی اگر همه هم او را می بخشیدند.این خودش بود که خودش را نمی بخشید.با خود می اندیشید که فقط ولدمورت نیست که ظالم وشیطان صفت است .خیلی های دیگر هم هستند ولی چون ولدمورت نشان نمی دهند.او در حال قدم گذاشتن در راهرویی بود که به اتاقش ختم می شد.تصمیم داشت که رون را روی تختش بگذارد و شنل نامرئی اش را بردارد واز انجا بگریزد .اما اینبار رون وهرموین را با خودش نمی برد .وقتی به اتاق رسید رون را روی تختش خواباند و به طرف صندوق لباس هایش رفت و شنل نامرئی را از صندوق برداشت.به چند قدمی در خروجی رسیده بود که ناگهان نیرویی او را از خارج شدن بازداشت .می خواست برای آخرین بار با دوست دیرینه اش که حالا نابینا شده بود خداحافظی کند.پس به بالای سر رون رفت و گفت:رون.شاید صدامو بشنوی .اگه می شنوی خوب گوش کن .به احتمال زیاد این آخرین باریه که می بینمت.منو ببخش به خاطر کار احمقانه ی من بود که تو .که تو..................                                                                                 نتوانست حرفش را ادامه دهد.با صدایی بغض آلود که اصلا شبیه به صدای خودش نبود گفت:خداحافظ    در حال بیرون رفتن از اتاق بود که هرمیون که به طرفش می آمد با صدایی نه چندان ارام گفت:کارآگاه ها متوجه  ی حمله ی به اتاق سنگ شدن .الان دارن دنبال دزد می گردن.باید ازودتر از اینجا بریم.      هری گفت:هرمیون من دیگه تو رو با خودم نمی برم.توممکنه آسیبی صد برابر بدتر از رون ببینی.تازه تو باید اینجا بمونی واز طرف من از خانواده ی رون معذرت خواهی کنی.                                           هرمیون گفت:تو نمیتونی تنهایی بری.                                                                                هری گفت:من تمام طلسم های دفاعی و طلسمم های نابخشودنی رو بلدم سعی هم نکن دنبال من بیای                                                                                                                                    - اما همین جوری که نمی تونی بری با یدونه شنل نامرئی حتی بزرگترین جادوگرها هم پیروز نمی شن.                                                                                                                                      هرمیون این را گفت و از زیر تختش صندوق نقره ای بسیار کوچکی که حتی در جیب هم جا میشد در آ ورد .گفت:به این صندوق می گن صندوق ((مظاهر)) .به ظاهر خیلی کوچیکه اما در باطن به اندازه ی صندوق البسه ی تو جا داره.                                                                                                   هری صندوق را در دستانش گرفت به ظاهرش نمی خورد که این قدر وزن داشته باشد او یک بار دیگر هم این چنین صندوقی را دیده بود َدر سال چهارم وقتی آن مرگ خوار مودی چشم بابا قوری را زندانی کرده بود.محل زندگی مودی یک صندوق شبیه این بود.کلید کوچک صندوق را چرخاند وآن را باز کرد درون صندوق یک کتاب قطور نفیس که روی جلدش به حروف طلا کوب شده نوشته شده بود:تمام مطالبی که برای سفر به دنیای تاریکی باید بدانید .به همراه سه جفت دستکش پوست اژدها و سه کیسه ی خواب  وجود داشت .اما چیزی که نظر هری را جلب کرد وجودسنگ سیاه رنگی بود که هیچ استفاده ای هم نداشت.                                                                                                           هرمیون گفت:اینا رو آماده کرده بودم که هرسه تامون با هم بریم اما حالا که دیگه خودت تنهایی می ری.                                                                                                                                 - خداحافظ                                                                                                                               هریمون با شنیدن خداحافظی هری .خداحافظی کوچکی کرد وخودش را روی تخت انداخت و گریه کنان گفت:اون لعنتی رو از بین ببر.                                                                                                    هری شنل نامرئی اش را پوشید و در راهرویی که حالا بی شباهت به پادگان نبود قدم گذاشت .کارآگاه ها همگی نگران بودند خیلی سریع از این طرف راهرو به آن طرف راهرومی رفتند وچندین بار نیز امکان برخورد با هری را داشتند اما با فاصله ی کمی از کنارش می گذشتند.تنها دغدغه ی هری عبور از در سرین بود چون در محکمی داشت و فقط با کلید مخصوصی باز می شد.کارآگاه ها به او گفته بودند که حتی اژدها ها هم توان شکست در را ندارند.بالاخره هری به محوطه ی حیاط گام گذاشت .هری با دیدن زمین تازه متوجه خوش شانسی اش شد زمین کاملا خشک بود به همین علت اثری از جاپا هایش روی زمین نمی ماند.

دو نفر از در نگهبانی می دادند.هری هرچه اندیشید طلسمی به خاطرش نمی رسید تا کلید را به دستن بیاورد .انگار که ذهنش از کار افتاده بود .در آخر مجبور شد که از جادوی ساده ی ((بینگاردیوم لویوسا))استفاده کند و جسمی را که در چندین متری قرار داشت را بلند کند تا نگهبان ها غافل شوند یکی از  نگهبان ها به طرف جسم بلند شده رفت تا موقعیت را شناسایی کند اما نگهبان دیگر همچنان از در مراقبت می کرد هری به ناچار چوب دستی اش را به سمت نگهبان گرفت و فریاد زد سکتوم سمپرا .خون از بدن نگهبان بیرون زد هری سریعا بدن نگهبان را وارسی کرد و به در جیب نگهبان حلقه ای وجود داشت که در حفره ی درون در جا می گرفت حلقه را در حفره قرار داد ناگهان در تکانی خورد و شروع به حرکت کردن کرد کارآگاه ها که متوجه این موضوع شده بود بی هدف طلسم هایی روانه کردند و بالاخره یکی از این طلسم ها زخم عمیقی در پای هری ایجاد کرد هری لنگان لنگان از در خارج می شد و کآراگاه ها هم در تعقیبش بودند گرچه او را نمی دیدند اما انگار از مسیرش اطلاع داشتند .هری جای امنی پیدا کرد و همانجا منتظر ماند .وقتی که به چند قدمی هری رسیدند با وحشت باز گشتند وهری علت این موضوع را می دانست او اکنون در لانه ی مانتیکور ها بود .با نگرانی دستش را در جیبش فرو برد و سنگ را بیرون اورد مانتیکورها رام شده بودند ولی هنوز هم به دنبال هری می دویدند.هری هم با وجو اینکه می داست خطری تهدیدش نمی کند خیلی سریع می دوید.و همین نتقطه ضعف باعث شده که از بالای پرتگاهی که متوجهش نشده بود به زمین بیفتد .

ارتفاع پرتگاه به ده یا پانزده متر می رسید .بدنش کوفته شده بود و وحشت ناک تر از همه این بود که مانتیکوری را بالای سرش می دید اما سنگ را به همراه نداشت.                                                   سعی کرد خیلی آرام عمل کند و چوب دستی اش را بالا آورد و زیر لب گفت اکسیو سنگ.اما مانتیکور خیلی فرز تر از او بود وقبل از آن که سنگ به دست هری برسد با دم عقرب مانندش زخم خیلی بزرکی روی کمر هری ایجاد کرد . هری از درد فریادی کشید سنگ را که حالا در دستانش حس می کرد بالا گرفت و تمامی مانتیکور ها تعظیم کردند.                                                                          

ببخشید که دیر شد من ویندوز ایک پیم خراب شده دارم با نود وهشت کار می کنم ورد ویزدوز نود هشت هم فایل های ورد ویندوز ایکس پی رو باز نمی کنن.برای همین مجبور شدم توی ویرایشگر بلاگفا از نو بنویسم چون ویندوز نود هشتم فارسی ساز نداره.اگه این فصل کم بود یا بد بود زیاد ایراد نگیرید.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 12:56  توسط لرد خون خوار  | 

من بدبخت

من بیچاره به خدا فصل شش رو دوبار نوشتم .هردوبارش پاک شد .اخه من چه قدر بدبخت هستم.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 11:20  توسط لرد خون خوار  | 

خبر

طی نظراتی که دوستان عزیز دادن گفتن که فصل ها حجمشون کمه منم دارم فصل ها رو کامل و کامل تر می کنم تا داستان بهتر بشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 12:54  توسط لرد خون خوار  | 

فصل پنجم:مدافعین سنگ

دریچه باز شد نوری کور کننده سرتاسر اتاق را فرا گرفت .صدای سوت مانندی در فضا پیچیده بود هری نمی توانست چیزی را در آن اتاق مشاهده کند.چند ثانیه ای به همین منوال گذشت وسپس  نور قطع شداما ای کاش قطع نمی شد جایی که چند لحظه پیش خالی از هرگونه موجود زنده بود اکنون دو سبزپوش ایستاده بودند صورتشان درست معلوم نبود اما آنچه از صورتشان دیده میشد خوشایند نبود بدون هیچ مقدمه ای یکی از انها جسمی را به طرف رون  پرتاب کرد دودی سیاه رنگ  دورتادور او را گرفت دیگر کوچکترین اثری از رون درمیان آن دود دیده نمی شد.هرمیون با ناراحتی فریاد زد وبه طرف رون دوید تا شاید بتواند نجاتش دهد.اما نگار هری آن منظره را نمیدید یا نمی خواست ببیند هری با خشم فریاد زد:هرمیون تو سر اینا رو گرم کن منم می رم  سنگو بیارم.

تا این حرفش را به پایان رسیاند با جهشی بلند خود را به صندوقچه رساند صندوقچه را برداشت اما یکی از سبز پوشان طلسمی به طرفش فرستاد که او را چندین متر به عقب پرتاب کرد هری چند دقیقه ای را بیهوش روی زمین افتاده بود ولی نیروی خودش را جمع کرد وبلند شد  صندوقچه را در دستانش احساس می کرد با خوشحالی فریاد زد:هرمیون .صندوقچه رو گرفتم. می تونیم در بریم.

اما هرمیون نمی توانست به حرف هایش گوش دهد چون بیهوش روی زمین افتاده بود ورون هم در هاله ای  از دود سیاه رنگ فرو رفته بود با دیدن این صحنه افکاری در ذهن هری شکل گرفت تمامی دوستانش از میانش رفته بودند واین را مدیون ولدمورت و آن انسا نماهای سبزپوش بود .خشمی دردلش شعله ور بود , دیگر حتی اگر دوستانش نجات پیدا می کردند هم باید از دشمنانش انتقام می گرفت.وردهایی در ذهن هری شکل گرفت وردهایی که تابه حال  ندیده بود تصمیم گرفت که یکی را امتحان کند .زیر لب گفت:باکرویس فلمنت .  نوری چند رنگ از چوبدستی اش بیرون آمد .کم کم گسترش پیدا کرد  وبه شکل پرده ای متحرک در آمد که به سبز پوشان نزدیک می شدو تمامی طلسم هایشان را دفع می کرد فضای عجیبی ایجاد شده بود خود هری هم از کرده ی خودش متعجب بود چطور این کار را انجام داده بود؟ شاید این هم یکی از قدرت های ولدمورت بود که به انتقال یافته بود.شاید هم همان نیروی عشقی بود که دامبلدور از آن دم می زد.اما لحظه ای که هری این کار را کرد که وجودش آکنده از خشم بود.

بالاخره  پرده با مدافعین سنگ برخورد کرد صدای ناله ی وحشتناکی در اتاق پیچید و انفجار بزرگی اتفاق افتاد .مدافعین از بین رفته بودند وصندوقچه در دستان هری قرار داشت اما این او را خوشحال نمی کرد وضعیت دوستانش مشخص نبود اگر آنها می مردند مقصر او بود.جواب والدینشان را چه باید می داد .نه نباید به چیز ها فکر می کرد .به طرف آن دو دوید فریاد زد: هرمیون.رون.صدامو می شنوید .چرا جواب نمی دید .حالا وقت شوخی نیست رون تو که همیشه با من بودی هیچ وقت تنهام نمی ذاشتی .پس چرا حالا می خوای تنهام بذاری .سنگو پیدا کردم.

هری فریاد می زد و ناله می کرد اما هیچ تحرکی از دوستانش نمی دید .نباید تنها تنها دوستان صمیمی اش را که برایش باقی مانده بودند را از دست می داد .

بالاخره هرمیون به هوش آمدهری کمی از نا امیدی درآمد ولی انگار رون قرار بود آنها را تنها بگذارد.

هرمیون گفت:هری .هری چه جوری اون جونورا رو کشتی؟

هری گفت:ولش کن  .رون چش شده؟

هرمیون که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:اونماده ای که روی رون ریختن فنستریا است.کشنده نیست اما قربانی رو یه مدت نگه می داره وبعد آزداش می کنه اما وقتی قربانی آزاد می شه .دیگه جایی رو نمی بینه.

هری:چی؟نباید این طور بشه.همش تقصیر منه .همش به کشتن ولدمورت فکر می کنم.دیگه هیچ کس برام مهم نیست.

هرمیون گفت:هری فعلا وقت گریه کردن نیست .من شک دارم فقط همین دو تا باشن .بقیشون هم ممکنه بیانا.باید زودتر در بریم.

-         چه جوری رون رو که نمی تونیم تکون بدیم.

-         یه مدت صبر می کنم چیزی به آ زاد شدنش نمونده.

تمام گفته های هرمیون اتفاق افتادند وقتی هاله ی سیاه از بین رفت رون دیگر هیچ کجا را نمی دید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 11:51  توسط لرد خون خوار  |