اطلاعات
من دیگه با این وبلاگ کاری ندارم و فقط توی سایتم اونم به مقدار محدود ، فعالیت می کنم شاید دوباره داستان رو ادامه بدم اما مسلما به این زودی ها نخواهد بود
داستان هری پاتر هفت به قلم شاهزاده ی اصیل
داستان رو الان نمی ذارم چون از جهتی خودم امتحان دارم و همچنین دوستان بازدیدکننده هم کمتر میان توی وبلاگ .انشاالله سایتی که من میخوام بسازم چند وقت دیگه یعنی ۲۴ خرداد بازمیشه بقیه ی داستان رو هم اونجا میذارم
دوستانی هم که گفتن داستان رو پی دی اف می کنن و غیره و غیره بهشون میگم که دستشون درد نکنه چرا که من خودم می تونم پی دی اف کنم و پرشین گیگ هم دارم لطفا دیگه در مورد حرف نزنن
خوب از فرد عزیز هم که نظر دادن و گفتن چرا لرد سیاه رو سریع وارد کردم متشکرم فرد عزیز لرد سیاه که حتما آخر داستان نباید بیاد و حرف های فلسفی بزنه راستش خودم هم خسته شدم از بس این داستان ها لرد سیاه آخرش وارد داستان میشه در ضمن ممکنه اتفاقات دیگه ای بیفته
شنیدم که سیاوش خان صاحب وبلاگ انجمن نظام سیاه میخوان داستانشون رو بذارن من اومدنشون رو تبریک میگم
آقای علی بن دامبلدور!!!لینک شما رو هم گذاشتم و البته از قالب وبلاگت هم خوشم اومد اگر می تونید به دوستتون بگید که یه دونه هم برای ما بذاره(فکر کنم این قالب فقط برای میهن بلاگ باشه) اگر این کار رو انجام بدید ازتون ممنون میشم
بعد از اینکه کمی از جنگل دور شد زمین به یک باره تغییر حالت داد .دیگر سطح زمین پوشیده از لجن نبود.زمین خشک و بی حالت شده بود به طوری که پارچه های نخی که دور پایش بسته بود نیز پاره می شدند و قدرت محافظت او را نداشتند.هری که پ از مدت ها پیاده روی نشسته بود تا کمی استراحت کند تنها یک اندیشه داشت وآن هم رسیدن به نزدیکترین شهر بود.باید کمی غذا می خورد و استراحت می کرد و همچنین در مورد بیشه زار های بنفش نیز بیشتر اطلاعات به دست می آورد.حسی به او می گفت که به زودی لرد سیاه نابود خاهد شد.حسی قوی تر از همیشه.
ماری سرخ رنگ به آرامی از چندین متری او می گذشت مار به شدت زخمی بود و به سختی خود را روی زمین می کشید همین باعث تعجب هری شد.هری با مار زبانی پرسید:چرا زخمی شدی؟
سر مار به یک باره چرخید در چشمان مار ترس به وضوح می دید .تابه حال چهره ی هیچ ماری را این چنین ندده بود.مار با صدای لرزانی گفت:کشتن.خونی کردن.سوزوندن.لباس سیاه ها سوزوندن.
با وجودیکه کلمات مار کاملا شکسته و مجزا بودند اما هری منظور مار را به خوبی درک کرد.مرگخوران حمله کرده بودند .هری با سرعتی عجیب از جایش بلند شد و در جهتی که مار از آنجا می امد شروع به دویدن کرد.حدودا نیم ساعت یکسره می دوید تا اینکه به دهکده ای تقریبا مخروبه رسید.اجساد همچون ذرات خاک فراوان شده بودند .هری همچنان درد را در صورت اجساد می دید.انگار که در هنگام مرگ بیشترنی درد را متحمل شده اند.موج فریادهای خشمگینی که از پشت به گوش می رسید هری راوادار به فرار کرد.
- لعنتی بگیریدش.
- فرمان لرد رو اجرا کنین.
مرگخوران با سرعتی عجیب به دنبالش می دویدند.هری چندین بار سعی کرد.آپارات کند اما مرگخوران از قبل ذهنش را خوانده بودند.طلسمی قرمز رنگ از کنارش رد شد ,مسلما مرگخوران تنها قصد بیهوش کردنش را داشتند.ای کاش می توانست یکی دیگر از جادوهای اسرارآمیزش را اجرا کند اما انگار حافظه اش را یک بار به طور کامل بازسازی کرده اند و در هنگام بازسازی خاطرات جادوی عجیب را از میان برده اند.هری به پشت برگشت و طلسمی به طرف یکی از مرگخوران فرستاد.مرگخواری را که نشانه گرفته بود از درد فریادی کشید و روی زمین افتاد.هری که کمی سرعتش را کم کرده بود تا نتیجه ی کارش را ببیند متوجه طلسمی که به طرف می آمد نبود.و هنگامی متوجه شد که به تدریج در سیاهی فرو می رفت.
راستی بچه ها این لینکی که گذاشتم (اچ پی مجیک) خیلی باحاله برید توش عضو شید .اینجا هم بنویسید که عضو شدید.
اگر هم کم نظر دادید دیگه نمی ذارم.
همه جا تاریک و سرد بود.سطح زمین با لایه ی زخیمی از لجن پوشیده شده بود به طوری که معلوم نبود جنس زمین از چیست.تنها چیزی که در آن تاریکی خودنمایی می کرد مجسمه ای عقابی شکل بود.هری تا به حال چنین جایی را ندیده بود اما طوری حرکت می کرد که انگار بارها آن مسیر را طی کرده است.به طرف مجسمه حرکت کرد هنوز به چند قدمی مجسمه نرسیده بود که صدایی از پشت سرش به گوش رسید.درمیان بیشه زار بنفش رنگ بیرون غار مردی در حال دویدن بود.از ظاهرش نمایان بود که کشاورز است هری خنده ای متین بر لب آورد سپس با چوب دستی اش به مرد اشاره کرد و فریاد زد:آواداکداورا.
نو سبزی از چوب دستی اش بیرون تابید و به مرد برخورد کرد .مرد کشاورز چنان از حرکت استاد که انگار روحش به یک باره از بدنش بیرون جسته است.هری با قدم هایی استوار به سمت مجسمه پیش رفت و به آهستگی مجسمه را نوازشی کرد.دردی عجیب اما آشنا در مغزش پیچید.
هنوز سرش درد می کرد اما لااقل دیگر می توانست به درستی ببیند.اولین بار بود که از دیدن محوطه ی جنگل ممنوعه شادمان می شد.هری کمی به خوابی که دیده بود فکر کرد.مجسمه ی عقاب.قتل مرد کشاورز.همه ی اینها مژده ی پیدا کردن هورکراکس را بشارت می دادند.تنها نشانه ای که هری از آن مکان داشت .بیشه زارهای بنفش رنگ بود که مسلما در کمتر جایی دیده می شدند.سعی کرد از جایش برخیزد اما درد پاهایش که در مدت خوابش کمی امان گرفته بودند و حالا دوباره عود کرده بودند چنین اجازه ای به او نمی دادند.باید راهی برای درمان آن زخم ها پیدا می کرد.به یک باره به یاد صندوق هرمیون افتاد.صندوق را به آرامی از جیبش بیرون آورد و آن را باز کرد.کتابچه ای را هرمیون برایش گذاشته بود را گشود و به دنبال وردی برای ترمیم زخمش گشت .انگار هیچ درمانی برای زخمش پیدا نمی شد.کم کم مایوس می شد که به چنین جمله ای برخورد: ورد(( پثروث فلتثنو آرمینگ )) که باید به صورت غیر کلامی خوانده شود .التیامی است هر چند کوچک برزخمهای ناشی از حملات مانتیکورهاوشیردالها.توجه داشته باشید که اگر این ورد به اشتباه خوانده شود عواقبی سخت خواهد داشت.
هری بی توجه به جمله ی آخر چوب دستی اش را به طرف زخمش گرفت و سعی کرد فکرش را متمرکز کند آتشی عجیب از چوبدستی اش بیرون آمد و به آرامی تمامی بدنش را در برگرفت.هری احساس سوزشی دردناک می کرد.به نظر می آمد که ورد را اشتباه اجرا کرده چرا که هرلحظه بدنش به خاکستر شدن نزدیکتر می شد.کم کم بدنش شفاف می شد به طوری که می توانست سنگی را که رویش نشسته بود را به وضوح ببیند.ناگهان اتفاق عجیبی رخ داد دردهایش به سرعت از وجودش رخت بربستند.بدنش کم کم رنگ خود را به دست می آورد انگار که نقاشی زبردست دوباره آنها را نقاشی کرده است.چند دقیقه به همین صورت گذشت و بعد از این چند دقیقه به جز چند جای زخم چیز دیگری بر بدنش نبود حتی لباس هایش.دیگر زیاد درد نداشت هر چند گذشته را ترجیح می داد.
باید هرچه سریعتر به راه می افتاد اما نه اینگونه اگر بدون لباس به راه می افتاد تمامی مردم با دیدنش فکر می کردند که او دیوانه است و از کمک کردن به او خودداری می کردند و از طرف دیگر باید کاری می کرد که نتوانند آن را به سرین باز گردانند. پس پارچه ای را از غیب ظاهر کرد و با خشونت آن را به دور خودش پیچید به این ترتیب او پسری بومی به نظر می آمد نه آن هری پاتر گذشته .
دوستان و داستان خوانان گرامی چندین خبر دارم که باید برایتان بگویم:
1:سلام!!!!!!!!!!!!!
2:من یه مدت به کامپیوتر دسترسی نداشتم که حالا دارم و سریع داستانو نوشتم.
3:اگر طراحی سایت و وبلاگ بلدید به من اطلاع بدید.چون من می خوام یه فروم بذارم.
4:من یه مدیر برای این وبلاگ می خواستم که بعضی وقتها که من نیستم خبری چیزی بده به شما یا شاید ازش توی داستان نویسی هم کمک گرفتم.
5:برای مدیر شدن باید یه فرم مثل فرم زیر درست کنید و بعد من تصمیم می گیرم که کی مدیر بشه.
نام:(می تونید نام کوچیک و حتی نام مستعار بذارید)
سابقه:(توی چه سایت های هری پاتری عضو بودید و با چه شناسه ای)
تعداد نظرات:(هر چه قدر تو این وبلاگ نظر دادید بنویسید)
ای میل و ایدی:
سن:(خیلی مهمه)
جنسیت:(برا اینکه بدونیم با کی طرفیم.)
توانایی ها:( مثلا اگه تو سایتی کارخاصی انجام می دین مثلا مدیر یه سایتی هستین یا مثلا طراحی سایت بلدیدبنویسین)
6:نظر بدید تا بدونم بازم خواننده دارم یا نه.
دو نفر از در نگهبانی می دادند.هری هرچه اندیشید طلسمی به خاطرش نمی رسید تا کلید را به دستن بیاورد .انگار که ذهنش از کار افتاده بود .در آخر مجبور شد که از جادوی ساده ی ((بینگاردیوم لویوسا))استفاده کند و جسمی را که در چندین متری قرار داشت را بلند کند تا نگهبان ها غافل شوند یکی از نگهبان ها به طرف جسم بلند شده رفت تا موقعیت را شناسایی کند اما نگهبان دیگر همچنان از در مراقبت می کرد هری به ناچار چوب دستی اش را به سمت نگهبان گرفت و فریاد زد سکتوم سمپرا .خون از بدن نگهبان بیرون زد هری سریعا بدن نگهبان را وارسی کرد و به در جیب نگهبان حلقه ای وجود داشت که در حفره ی درون در جا می گرفت حلقه را در حفره قرار داد ناگهان در تکانی خورد و شروع به حرکت کردن کرد کارآگاه ها که متوجه این موضوع شده بود بی هدف طلسم هایی روانه کردند و بالاخره یکی از این طلسم ها زخم عمیقی در پای هری ایجاد کرد هری لنگان لنگان از در خارج می شد و کآراگاه ها هم در تعقیبش بودند گرچه او را نمی دیدند اما انگار از مسیرش اطلاع داشتند .هری جای امنی پیدا کرد و همانجا منتظر ماند .وقتی که به چند قدمی هری رسیدند با وحشت باز گشتند وهری علت این موضوع را می دانست او اکنون در لانه ی مانتیکور ها بود .با نگرانی دستش را در جیبش فرو برد و سنگ را بیرون اورد مانتیکورها رام شده بودند ولی هنوز هم به دنبال هری می دویدند.هری هم با وجو اینکه می داست خطری تهدیدش نمی کند خیلی سریع می دوید.و همین نتقطه ضعف باعث شده که از بالای پرتگاهی که متوجهش نشده بود به زمین بیفتد .
ارتفاع پرتگاه به ده یا پانزده متر می رسید .بدنش کوفته شده بود و وحشت ناک تر از همه این بود که مانتیکوری را بالای سرش می دید اما سنگ را به همراه نداشت. سعی کرد خیلی آرام عمل کند و چوب دستی اش را بالا آورد و زیر لب گفت اکسیو سنگ.اما مانتیکور خیلی فرز تر از او بود وقبل از آن که سنگ به دست هری برسد با دم عقرب مانندش زخم خیلی بزرکی روی کمر هری ایجاد کرد . هری از درد فریادی کشید سنگ را که حالا در دستانش حس می کرد بالا گرفت و تمامی مانتیکور ها تعظیم کردند.
ببخشید که دیر شد من ویندوز ایک پیم خراب شده دارم با نود وهشت کار می کنم ورد ویزدوز نود هشت هم فایل های ورد ویندوز ایکس پی رو باز نمی کنن.برای همین مجبور شدم توی ویرایشگر بلاگفا از نو بنویسم چون ویندوز نود هشتم فارسی ساز نداره.اگه این فصل کم بود یا بد بود زیاد ایراد نگیرید.
دریچه باز شد نوری کور کننده سرتاسر اتاق را فرا گرفت .صدای سوت مانندی در فضا پیچیده بود هری نمی توانست چیزی را در آن اتاق مشاهده کند.چند ثانیه ای به همین منوال گذشت وسپس نور قطع شداما ای کاش قطع نمی شد جایی که چند لحظه پیش خالی از هرگونه موجود زنده بود اکنون دو سبزپوش ایستاده بودند صورتشان درست معلوم نبود اما آنچه از صورتشان دیده میشد خوشایند نبود بدون هیچ مقدمه ای یکی از انها جسمی را به طرف رون پرتاب کرد دودی سیاه رنگ دورتادور او را گرفت دیگر کوچکترین اثری از رون درمیان آن دود دیده نمی شد.هرمیون با ناراحتی فریاد زد وبه طرف رون دوید تا شاید بتواند نجاتش دهد.اما نگار هری آن منظره را نمیدید یا نمی خواست ببیند هری با خشم فریاد زد:هرمیون تو سر اینا رو گرم کن منم می رم سنگو بیارم.
تا این حرفش را به پایان رسیاند با جهشی بلند خود را به صندوقچه رساند صندوقچه را برداشت اما یکی از سبز پوشان طلسمی به طرفش فرستاد که او را چندین متر به عقب پرتاب کرد هری چند دقیقه ای را بیهوش روی زمین افتاده بود ولی نیروی خودش را جمع کرد وبلند شد صندوقچه را در دستانش احساس می کرد با خوشحالی فریاد زد:هرمیون .صندوقچه رو گرفتم. می تونیم در بریم.
اما هرمیون نمی توانست به حرف هایش گوش دهد چون بیهوش روی زمین افتاده بود ورون هم در هاله ای از دود سیاه رنگ فرو رفته بود با دیدن این صحنه افکاری در ذهن هری شکل گرفت تمامی دوستانش از میانش رفته بودند واین را مدیون ولدمورت و آن انسا نماهای سبزپوش بود .خشمی دردلش شعله ور بود , دیگر حتی اگر دوستانش نجات پیدا می کردند هم باید از دشمنانش انتقام می گرفت.وردهایی در ذهن هری شکل گرفت وردهایی که تابه حال ندیده بود تصمیم گرفت که یکی را امتحان کند .زیر لب گفت:باکرویس فلمنت . نوری چند رنگ از چوبدستی اش بیرون آمد .کم کم گسترش پیدا کرد وبه شکل پرده ای متحرک در آمد که به سبز پوشان نزدیک می شدو تمامی طلسم هایشان را دفع می کرد فضای عجیبی ایجاد شده بود خود هری هم از کرده ی خودش متعجب بود چطور این کار را انجام داده بود؟ شاید این هم یکی از قدرت های ولدمورت بود که به انتقال یافته بود.شاید هم همان نیروی عشقی بود که دامبلدور از آن دم می زد.اما لحظه ای که هری این کار را کرد که وجودش آکنده از خشم بود.
بالاخره پرده با مدافعین سنگ برخورد کرد صدای ناله ی وحشتناکی در اتاق پیچید و انفجار بزرگی اتفاق افتاد .مدافعین از بین رفته بودند وصندوقچه در دستان هری قرار داشت اما این او را خوشحال نمی کرد وضعیت دوستانش مشخص نبود اگر آنها می مردند مقصر او بود.جواب والدینشان را چه باید می داد .نه نباید به چیز ها فکر می کرد .به طرف آن دو دوید فریاد زد: هرمیون.رون.صدامو می شنوید .چرا جواب نمی دید .حالا وقت شوخی نیست رون تو که همیشه با من بودی هیچ وقت تنهام نمی ذاشتی .پس چرا حالا می خوای تنهام بذاری .سنگو پیدا کردم.
هری فریاد می زد و ناله می کرد اما هیچ تحرکی از دوستانش نمی دید .نباید تنها تنها دوستان صمیمی اش را که برایش باقی مانده بودند را از دست می داد .
بالاخره هرمیون به هوش آمدهری کمی از نا امیدی درآمد ولی انگار رون قرار بود آنها را تنها بگذارد.
هرمیون گفت:هری .هری چه جوری اون جونورا رو کشتی؟
هری گفت:ولش کن .رون چش شده؟
هرمیون که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:اونماده ای که روی رون ریختن فنستریا است.کشنده نیست اما قربانی رو یه مدت نگه می داره وبعد آزداش می کنه اما وقتی قربانی آزاد می شه .دیگه جایی رو نمی بینه.
هری:چی؟نباید این طور بشه.همش تقصیر منه .همش به کشتن ولدمورت فکر می کنم.دیگه هیچ کس برام مهم نیست.
هرمیون گفت:هری فعلا وقت گریه کردن نیست .من شک دارم فقط همین دو تا باشن .بقیشون هم ممکنه بیانا.باید زودتر در بریم.
- چه جوری رون رو که نمی تونیم تکون بدیم.
- یه مدت صبر می کنم چیزی به آ زاد شدنش نمونده.
تمام گفته های هرمیون اتفاق افتادند وقتی هاله ی سیاه از بین رفت رون دیگر هیچ کجا را نمی دید.